{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part :1

مثل روزای اخیر با دستاش شکمش رو گرفته بود و همه جاش کبود بود .
هردو دستانش را بر روی کف سرامیک های کاشی کاری شده ی سرد گذاشت .


بزرگترین اشتباهش جواب مثبت رابطه با اون عوضی بود مگه اون چه گناهی کرده بود که همچین زندگی نکبت باری نصیبش شده بود .

اول که خانوادش رهایش کردند و گفتند تو ه•ر•ز•ه °ای و الان دوست پسرش کوک ‌.

البته چه انتظار میتوان از دوست پسرش داشت دختری که خانوادش ترکش کردند دوست پسرش پیشش میماند ‌.

واژه عشق برای دختر دیگر بچگانه بنظر میرسید زیرا که اصلا هیچ عشقی و محبتی را تجربه نکرده است که بتواند با ذوق برای یه نفر تعریف کند که او مرا دوست دارد .

شاید زندگی او فقط درد به همراه داشت .
مثل پرنده ای که نه میتواند اعتراض کند و نه میتواند بال هایش را باز کند تا راه نجات را برای خود بیابد .

از روی سرامیک ها بلند شد لنگان لنگان رفت سمت اتاقش دوست پسرش مجبورش کرده بود که با اون زندگی کند زیرا معتقد بود که دیوانه وارد دختر را میپرستد و جانش را برایش فدا میکند .

دختر لباس هایی که الان در تنش پ^ا^ر^ه شده بودند را عوض کرد .

دوباره به سمت حال رفت و همراه آب و دستمال خون های روی زمین را پاک کرد .

دلش میخواست یه دل سیر گریه کند .
تا شاید برای چند لحظه خودش را از این زندگی رها کند .
اما مگر امکان پذیر بود .
سرنوشت چنین چیزی را برایش به ارمغان گذاشته بود .

و دخترک چاره ای جز قبول کردن اینکه برای دردکشیدن افریده شده است نه زندگی کردن نداشت .

دوست پسرش(جونگکوک )رفته بود بیرون تا شاید یکی از کارهای مهمش را انجام دهد ‌.

دخترک بخاطر داشت که کوک هروقت اورا شکنجه و عذاب میداد زیور آلاتی از طرف دوست پسرش بهش هدیه داده میشد .

و آن فقط مجبور بود با یه لبخند که بیشتر شبیه بقض بود دردش را کمی پنهان کند .
چندبار خواست کات کند اما کوک جوری اورا شکنجه داد که حتی فکر کردن به این موضوع روهم فراموش کرده بود .


درسته جونگکوک مبتلا به سادیسم بود یاد نگرفته بود که عاشق بودن را چجوری به رخ دوست دخترش بکشاند فقط سعی داشت کنار او ماندن به او ثابت کند که همیشه پیش دخترک هست .
اما فقط از نظر خودش .

دوباره رفته بود از زیورآلات کنار خونه شان چیزی برای دوست دخترش تهیه کند .

گردنبدی با مردوارید صدف همانقدر ساد و ظریف اما جوری که بیشتر از همه درخشان بنظر میرسید دقیقا مثل دخترکش .
هزینه گردنبند را حساب کرد دروباز کرد .

و با دیدن دخترکش که دارد زمین خونی را تمیز میکند لبخندی به لبانش نشست .

_Hi good girl
+سلام کوک

درو بست و دستمال رو از دست دختر گرفت و انداخت گوشه از سالن به مردمک های دختر نگاه کرد همانقدر تاریک ومجذوب کننده .
بوسه ای به چشم سمت چپ دختر زد و گفت

_چرا انقدر سردی کاری کردم چاگیا (عسلم ،عزیزم‌)
+نه اصلا

_خوبه ببین برات چی خریدم گردنبند مروارید رو از جعبه ی قرمز رنگش درآورد و به طرف دختر آورد موهای نسبتا بلند دختر رو کنار زد و با مهربانی گردنبند را گردن دختر انداخت .


بعد این کار دوتا دستان بزرگ و قدتمندش که هرشب دختر را از خودش میرویاند را در کمر دختر حلقه کرد که باعث شد کمر دختر به بدن جونگکوک برخورد کند جونگکوک سرش را گوشه ای از شانه ی دختر گذاشت و گفت .

دیگه باید رسما قانونی زنم بشی مدت زیادیه که همو میشناسیم .
+..........

_خوشحالی چاگیا

+آره خیلی خیلی عشقم (با بقض )

صورت دختر را به طرف خود برگرداند و با چهره ی گریان آن مواجه شد.
_چرا داری گریه میکنی هان مگه نگفتم مرواریداتو الکی هدر نده من سرشون حساسم .

+ببخشید عشقم اشک ذوق بود بخاطر اینکه قراره باهم ازدواج کنیم هیجان دارم .

_عا پس خوبه عشقم من برم یه دوش بگیرم تا اون موقع ناهار رو آماده کن . و رفت

مالریا =ات که محبور بود جلوی کوک گریه نکند بغضش را به سختی قورت داد

چشمش به جعبه ی همین گردنبندی که الان در گردنش بو د افتاد جعبه رو برداشت و داخل یکی از کمد هایز که کلکسیون به حساب میومدن گذاشت. ‌تعداد زیاد زیورالات مساوی بود با همونقدر زدن کوک مالریا که نگاهش به جعبه ها میوفتاد و نمیدانست بخاطر کدام یک از دردهایش گریه کند فقط خندید اونم بلند مثل دیوانه ها. بعد پنج دقیقه خندیدن را کنار گذاشت و رفت چیزی آماده کند تا کوک دوباره اورا مثل برده ها شکنجه نکند.

ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۲۳)

حمایت شه فیک نویسه😊😊😊https://wisgoon.com/army508bts

𝑝𝑎𝑟𝑡22اسم فیک:𝑗𝑖𝑚𝑖𝑛 𝑎𝑛𝑑 𝑢𝑜𝑠ℎ𝑎خلاصه جیمین دخترکش رو به پرورشگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط